تبليغاتX
مدیریت از نگاه یک دانشجو

 

 

 كشورهای در حال توسعه در دهه 1980 با بحرانهای مالی مواجه شدند. این بحرانها موانع قابل توجهی در ظرفیت دولتها برای سرمایه‌گذاری در بنگاههای دولتی پدید آوردند. این امر در سطح اقتصاد كلان پیامدهای منفی به بارآورد كه، به نوبه خود، هم در بخش دولتی و هم در بخش خصوصی برای شركتها تبعات بدی داشت. در بسیاری از موارد، اصلاحات جزء لاینفك برنامه‌های تعدیل ساختاری بود كه بر خصوصی‌سازی شتابان تأكید داشتند، نه لزوماً نوعی خصوصی‌سازی كه كارایی و ارزش خالص را افزایش دهد. با توجه به این سلسله اوضاع، ملاحظات مربوط به كارایی برای بسیاری از دولتها آن‌قدر اهمیت نداشت كه ضرورت غلبه بر موانع منابع داشت. دركشورهایی كه در آنها بنگاههای دولتی، به میزان قابل توجهی، در تراز مالی تأثیر منفی داشتند، پیامد خصوصی‌سازی را در صورتی می‌شد مثبت دانست كه بار تأمین مالی سرمایه‌گذاری از بخش دولتی به بخش خصوصی محول شده باشد.

 پژوهشهای تجربی اخیر درباره تأثیر خصوصی‌سازی بر عملكرد پولی و عملیاتی، نیروی كار، ترازهای مالی و ارزش ویژه توزیعی، به میزان بسیار زیادی مؤید این نظر است كه خصوصی‌سازی می‌تواند برای شركتهایی مفید باشد كه در ساختار بازار رقابتی در كشورهای میانه درآمد فعالیت می‌كنند. البته كمّی سازی تأثیر مالی و توزیعی خصوصی‌سازی كار دشواری است، اما شواهد دالِّ بر افزایش كارایی با كاهشهای صرفاً اندك در نیروی كار است. با این حال به نكته‌های مهمی باید توجه كرد. نبود یا كمبود مطالعات تجربی قدرتمند درباره جنبه‌های ناكارای خصوصی‌سازی نشان دهنده این است كه پژوهشگران برای این زمینه‌ها اولویت چندانی قائل نشده‌اند. بانكهای اطلاعاتی یا مطالعات تجربی جامعی برای تحولات دراز مدت‌تر اشتغال در قبل و بعد از خصوصی‌سازی وجود ندارد. برای فهم تأثیر خصوصی‌سازی بر شركتها و اقتصاد، اطلاعات مربوط به تجدید ساختار و هزینه‌های مربوط را باید در مطالعات واگذاری(خصوصی‌سازی) وارد كرد. محدود كردن چارچوب زمانی به سه سال قبل و بعد از واگذاری(خصوصی‌سازی) نمی‌تواند تصویر كاملی از تغییرات اقتصادی مربوط به تغییر مالكیت به دست بدهد. پیش‌بینی پیامدهای دراز مدت خصوصی‌سازی بر اساس پیامدهای بالفعل برای نخستین سالهای بعد از خصوصی‌سازی مبتنی است بر این فرض كه گویا دستاوردهای كوتاه مدت تداوم خواهد یافت. یك نقص مهم بسیاری از این مطالعات این است كه به جای آن كه به تغییرات در آهنگهای رشد توجه كنند به تغییرات در سطح معیارهای عملكرد در قبل و بعد از خصوصی‌سازی توجه نشان می‌دهند. مطالعه در باب سطح و نیز آثار رشد ناشی از خصوصی‌سازی بر عملكرد بنگاهها می‌تواند به غلبه بر این مشكل كمك كند.

یك خلاء مهم در بسیاری از مطالعات خصوصی‌سازی این است كه معیارهای عملكردی مورد استفاده معمولاً تحت تأثیر عواملی غیر از خصوصی‌سازی قرار می‌گیرند، كه این سبب پیدایش مسائل مهمی در استناد كردن و نسبت دادن می‌شود. مثلاً آثار تجدید ساختار و «تصفیه» پیش از خصوصی‌سازی بنگاهها در بسیاری اوقات با آثار خصوصی‌سازی مخلوط می‌شود (اوم، كوندیش و میستری، 1992) استهلاك بدهی پیش از فروش می‌‌تواند عملاً عواید واگذاری(خصوصی‌سازی) كوتاه مدت را منتفی كند. همچنین، تجدید ساختار در پیش از خصوصی‌سازی می‌تواند به میزان بسیار زیادی سود گردش نقدینگی خصوصی‌سازی را كاهش دهد و تصویر معیوبی از تأثیر واگذاری(خصوصی‌سازی)  بر نیروی كار پدید آورد. تغییرات بزرگتری كه كشورهای در حال توسعه از اواخر دهه 1980 به بعد با آنها مواجه شده‌اند، دیگر به این آسانی امكان نمی‌دهد كه عملكرد قبل و بعد از خصوصی‌سازی را تحت فرض بی اثر بودن كلیه عوامل مورد نظر قرار دهیم. بخش خصوصی در نتیجه اصلاح سیاستگذاری تجاری، آزادسازی قیمتهای داخلی و خصوصی‌سازی، مولدتر و بارورتر شده است. كشورهای در حال توسعه‌ای كه خیلی وقتها به عنوان نمونه‌های موفق معرفی شده‌اند تغییرات اقتصاد كلان قابل توجهی را از سر گذرانده‌اند و این چارچوب تغییر یافته اقتصاد كلان سبب ساز دستاوردهایی در كارآیی در سطح اقتصاد كلان شده است. همچنین، توسعه بازار سرمایه تا حدود زیادی از آزادسازی پولی و مقررات‌زدایی وسیع‌تر اقتصادی ناشی شده است. به طور كلی، این نكته كه در بسیاری از كشورها برنامه‌های تعدیل ساختاری را پشت سرگذاشته‌اند به این معنی بود كه چارچوب اقتصادی وسیع‌تری كه در آن خصوصی‌سازی صورت گرفت تغییر می‌كرد و این عاملِ تأثیرگذارِ مهمی بر خصوصی‌سازی موفقیت‌آمیز بوده است. هر جا كه این چارچوب وسیع‌تر اقتصاد كلان تغییر نیافته است، معلوم نیست كه خصوصی‌سازی بتواند عملكرد بنگاههای دولتی را ارتقا دهد. به علاوه ، با این كه در بعضی از مطالعات كوشش شده تا عوامل بیرونی، مانند آهنگ رشد تولید ناخالص داخلی و شرایط بازارهای بین‌المللی، در كنترل قرار گیرد، اما در بیشتر مطالعات این كنترل اعمال نشده است.

دو مجموعه مهم‌تر از شرایط موفقیت خصوصی‌سازی عبارتند از شرایط كشور و شرایط بازار كار(كیكه‌ری، نلیس و شرلی،1994). شرایطی كه در كشور به خصوصی‌سازی موفق كمك می‌كند مشتمل است بر رژیم تجارت باز، محیط پایدار و پیش‌بینی‌پذیر برای سرمایه‌گذاری و ظرفیت توسعه یافته نهادی و مقرراتی. شرایط بازار نیز نقش مهمی در خصوصی‌سازی موفق دارد. خصوصی‌سازی بنگاههایی كه محصولات قابل تجارت به دست می‌دهند یا در بازارهای رقابتی یا بالقوه رقابتی فعالیت می‌كنند باید به كارایی بهتر ختم شود، به شرط این كه واگذاری(خصوصی‌سازی) را بتوان به صورت شفاف پیش برد. خصوصی‌سازی بنگاههای دولتی كه به صورت انحصاری عمل می‌كنند بغرنج‌تر است و تواناییهای تنظیم مقررات در كشور به عامل تعیین كننده‌ای بدل می‌شود. خصوصی‌سازی خدمات و انحصاراتِ طبیعی در كشورهای توسعه نیافته‌تر از این هم دشوارتر است، زیرا در این كشورها ظرفیتهای نهادی ومقرراتی ضعیف‌تر است.

 مطالعاتی كه بر تأثیر سودمند خصوصی‌سازی مخابرات متمركز شده‌اند شواهد نیرومندی دالِّ بر انتقال‌پذیری چنین تجربه‌هایی به سایر خدمات زیربنایی ارائه نمی‌دهند. پتانسیل رشد در مخابرات زیاد است، كه علتش وجود تقاضای پس رانده شده و آمادگی مشتریان برای تحمل هزینه‌های بالاتر است. به سبب رقابتی كه در سالهای اخیر به مثابه محصول جنبی تحولات تكنولوژیكی در گرفته‌ و افزایش یافته است، مسائل مقرراتی كاهش یافته است. مقررات در بخشهایی بغرنج‌تر می‌شود كه رقابت ضعیف باشد یا اصلاً وجود نداشته باشد، سرمایه‌گذاریها یك كاسه‌تر باشد و دوره‌های بازپرداخت زیاد باشد (رامامورتی،1999). بخشهایی كه به رژیم مقرراتی بغرنج‌تری نیاز پیدا می‌كنند عبارتند از جاده‌ها، بندرها، راه‌آهن، و آب. معلوم نیست كه در دراز مدت، خصوصی‌سازی و مقررات زدایی به نتایج بهینه‌ای در این حوزه‌ها ختم شود. باز هم تعداد زیادی از مطالعاتِ كشور به كشور درباره آثار خصوصی‌سازی بر خدمات زیربنایی كشورهای در حال توسعه در اختیار ما نیست. مطالعه بانك جهانی كه در اختیار همه قرار دارد و عملكرد برتر شركتهای خصوصی شده را نشان می‌دهد(گلال و دیگران، 1994)، فقط به 12 شركت توجه كرده است، شامل چهار انحصار تلفن و برق، چهار شركت هواپیمایی، و یك بندر، و نهایتاً كشف می‌كند كه گویا خصوصی‌سازی مترادف است با دستاوردهای مهم رفاهی.

 با توجه به این كه این شركتها در كشورهای دارای اقتصادهای بالای درآمد متوسط مستقر بوده‌اند، و همین‌طور یك اقتصاد صنعتی، و با توجه به این كه نمونه مطالعاتی تصادف وار هم انتخاب نشده بود، این مطالعه شواهد متقاعد كننده‌ای دالِّ بر مناسب بودنِ خصوصی‌سازی انحصارهای طبیعی ارئه نمی‌دهد. بی‌اغراق می‌توان گفت كه نتایج حاصل از چنین نمونه غیرتصادفی كوچكی را نمی‌توان به سایر كشورهای در حال توسعه تعمیم و تسری داد.

 البته مسائل مقررات گذاری بعد از خصوصی‌سازی و سیاستگذاری رقابت و نیز قید و بندهای اجرایی و موانع سیاسی صرفاً به اقتصادهای كم درآمد منحصر نمی‌شود، اما در هر حال این مسائل در كشورهای فقیرتر حادتر است. نبود شرایط اقتصادی معینی- مانند بازارهای توسعه یافته سرمایه، بازارهای رقابتی كالاها و خدمات، و ظرفیت مقرراتی كارآمد- سبب می‌شود كه خصوصی‌سازی مشكل شود. موانع خصوصی‌سازی از ساختارِ اقتصادی كشورِ كم درآمد پدید می‌‌آید. تاكنون هیچ مطالعه‌ای با توجه به عملكرد قبل و بعد از خصوصی‌سازی انجام نشده است كه در آن تجارب اقتصادهای با درآمد متوسط با اقتصادهای كم‌درآمد مقایسه شده باشد. بوبراكی و كوست(1998) به این كار نزدیك می‌شوند، اما كشورهای كم درآمد و دارای ‌درآمد متوسط را یك كاسه می‌كنند. آنها فقط از سه كشور در مقوله كم درآمدها استفاده می‌كنند كه همگی در آسیای جنوبی‌اند. حتی در این حالت هم افزایش سودآوری برای این زیرنمونه چندان معنادار از كار درنیامده است.

 یك مسئله كلیدی كه باید پرسید این است كه چرا وقتی موانع اقتصاد كلان و دلایل كارایی اقتصاد خُرد برای خصوصی‌سازی وجود دارد ، باز هم بخش بنگاههای دولتی  بزرگ می‌ماند. بانك جهانی در سال 1995 به مسئله اصلاح بنگاههای دولتی در كشورهای در حال توسعه پرداخت و اعلام كرد كه اصلاحات هنگامی روی می‌دهد كه از لحاظ سیاسی مطلوب ، امكان‌پذیر و قابل اعتماد باشد. اما همان‌طور كه رامامورتی(1999) اشاره كرده است، استدلالهای مطرح شده حالت دایره دارند: هر جا كه اصلاحات با موفقیت اجرا شد معلوم شد كه مطلوب ، امكان پذیر و قابل اعتماد بود، و برعكس. تصمیم به خصوصی‌سازی یا عدم خصوصی‌سازی باید به میزان زیادی به هزینه‌ها و فایده‌های آن بستگی داشته باشد و اینها نیز خود بستگی دارند به این كه چه‌گونه انواعی از اصلاحات در پی هم می‌آیند و اصلاحات با چه سرعتی اعمال می‌شود. بحرانهای اقتصادی ممكن است زمینه‌ای برای خصوصی‌سازی سریع به شمار آید، كه بسیاری از نویسندگان هم این را مطرح كرده‌اند، اما خصوصی‌سازی در چنین شرایطی لزوماً به نتایج اقتصادی مطلوب نخواهد انجامید.

 خصوصی‌سازی وسیله‌‌ای است كه دولتها از آن برای نیل به هدفهایی استفاده می‌كنند كه چند دهه پیش اصلاً بنگاههای دولتی به آن قصد تشكیل شدند، پس جای تعجب ندارد كه خصوصی‌سازی در كشورهایی دشوارتر باشد كه شرایط پدیدآورنده بخش خصوصی ضعیف چندان تغییر نكرده باشد. نوشته‌های موجود درباره خصوصی‌سازی نشان می‌دهد كه بسیاری از كشورهای دارای درآمد متوسط ابزار خصوصی‌سازی موفقیت‌آمیز بنگاهها را در اختیار دارند و نتایج كلی مثبت است، به خصوص برای تأمین مالی سرمایه‌گذاریهایی كه دولتها از پس آنها برنمی‌آیند. با این حال، خصوصی‌سازی فی‌نفسه سودمند نخواهد بود. ثبات اقتصاد كلان، آزادسازی و مقررات زدایی همه و همه اجزای مهم موفقیت محسوب می‌شوند.

 برای كشورهای كم درآمد، یك پیش‌ شرط خصوصی‌سازی موفق همانا ایجاد محیط تواناساز است كه در آن بخش خصوصی بتواند به طرز اثربخشی عمل كند: اصلاحات اقتصاد كلان، بهبود چارچوبهای تنظیم مقررات، تقویت سیستم پولی، كاهش موانع رقابت، مقررات زدایی از بازارهای محصول و عامل ، و بهبود روشهای كشورداری. اگر كشورها هنوز در مرحله‌ای نباشند كه آغاز برنامه خصوصی‌سازی از لحاظ سیاسی یا اقتصادی امكان پذیر باشد، در این صورت خصوصی‌سازی مدیریت، اجاره دارایی‌ها، اعطای معافیتها و قراردادهای مدیریتی می‌تواند به منافع اقتصادی مهمی بینجامد بی آن كه اجباری به تغییر مالكیت باشد.

تصور ناكامی دولت یكی از قوی‌ترین دلایل برای اتخاذ برنامه‌های خصوصی‌سازی است. به طور كلی، هر گونه اصلاحاتی كه رقابت پذیری اقتصاد را افزایش دهد به كاهش انگیزه‌های فساد كمك می‌كند. مداخله سیاسی در عملكرد بنگاه دولتی خود انگیزه نیرومندی برای واگذاری(خصوصی‌سازی) است، اما این هم هست كه روند خصوصی‌سازی فی‌نفسه می‌تواند فرصتهای اقتصادی برای فساد به وجود بیاورد. به جای رشوه دادن به بنگاههای دولتی برای عقد قراردادها و برخورد مناسب‌تر، كسانی كه در مزایده شركت می‌كنند می‌توانند به مقامات دست اندركار خصوصی‌سازی یا نهادهای مقررات گذاری رشوه دهند (رز- آكرمان،1996). نمونه‌هایی از این نوع زیاد است و لزوم شفافیت در روند خصوصی‌سازی را نشان می‌دهد.

درك كامل تأثیر خصوصی‌سازی مستلزم انجام مطالعات اقتصاد كلان است كه در آنها به آثار تغییر مالكیت بر عملكرد شركت توجه شود، همچنین مطالعاتی كه در آنها تأثیر كلی برنامه‌های خصوصی‌سازی بر ترازهای مالی، سرمایه‌گذاری مستقیم خارجی و اشتغال مورد بررسی قرار می‌گیرد. مصادیق توزیعی خصوصی‌سازی نیز باید مورد توجه قرار گیرد،چه در سطح شركت و چه در سطح كلی ملّی. واضح است كه برای رسیدن به نتایج قابل اطمینان درباره پیامدهای اقتصادی خصوصی‌سازی در كشورهای در حال توسعه به مطالعات و بررسیهای به مراتب بیشتری از این دست نیاز داریم.

 

نوشته شده توسط حمیدی در شنبه دوم اردیبهشت 1385 ساعت 2:26 بعد از ظهر | لینک ثابت |
مديريت چيست و گره مديريت كجاست؟ براي ارائه راهكار حل گوشه اي از تنگناهاي مديريت در قالب مديريت از نقطه صفر نخست به تعريف آن مي پردازيم: به يك تعبير مديريت عبارتست از انجام امور به وسيله ديگران به بهترين نحو ممكن در يك محيط درحال تغيير.(1)

همچنين براي هر مديري چهار وظيفه اصلي برنامه ريزي، سازماندهي، رهبري و نظارت تعيين شده است. ليكن اصول مديريت و آنچه كه به عنوان وظايف مديران تعيين شده است در اجرا محدوديتهايي دارند، كه برخي از آنها عبارتند از:

اين اصول صرفاً راهنما و ابزاري است براي بارور كردن افكار و جهت دهي به فعاليتها؛
براي عملي كردن اين اصول بعضاً ابزارهاي كافي وجود ندارد؛

با عمل كردن به اصول، باز هم موفقيت ما تضمين نمي شود، مثلاً برنامه ريزي جامعي وجود دارد ولي نتيجه دلخواه به دست نمي آيد.

شرايط، نقش تعيين كننده اي در اجراي اصول و نحوه بكارگيري آن دارد و گذشته از اينها با بكارگيـــري اصول تنها قسمت هموار راه را مي توان پيمود. پس انتظار آن است كه با انديشه و آگاهي و با بهره گيري از پارامترهايي كه مي تواند نقاط ضعف را در مقوله موردنظر بپوشاند فراتر از اجراي اصول مديريت و به منظور دستيابي به نظامهاي سازماني متعالي باجديت و درايت حركت كرد.

روش و نظام فكري مديريت از نقطه صفر تنها يكي از راهكارها و ابزارها براي تعالي سازمان ازطريق مديريت است.

مديريت از نقطه صفر چيست؟
مديريت از نقطه صفر در هر موقعيت نقطه صفر خاص خود و نحوه مديريت خاص خود را داراست، ليكن باتوجه به آنچه كه در محتواي هر موقعيتي مي گنجدمديريت از نقطه صفر محملي است كه مدير با علم به نتيجه عملكردهـــــــاي گذشته روشها و پيش فرضهاي غلط گذشته را زيرپا مي گذارد و با بهره گيري از ويژگيهاي ياري دهنده مديريت از نقطه صفر كه در ذيل به آن پرداخته مي شود و با تعاريفي نو از موقعيت كه تكيه گاه محكمتري مبتني بر تعريف صحيح تري از موفقيت و شكست دارند از نقطه صفر شروع مي كند.

نقطه صفر كجاست؟ محدوده مشخصي ندارد. يك مدير داراي شرايط مطلوب در موقعيت نيز مي تواند براي تضمين و استحكام موقعيت موردنظر از نقطه صفر شروع كند.

درواقع، حركت از نقطه صفر شروعي دوباره با انديشه اي از نوع مديريت از نقطه صفر است.

ابزارهاي مديريت از نقطه صفر كدامند؟ تحليل موقعيت، اصلاح تعاريف عملي موفقيت و شكست موقعيت و ويژگيهاي ياري دهنده مديريت از نقطه صفر.

تحليل موقعيت: بررسي و تحليل يك موقعيت خاص باتوجه به پيچيدگيهاي هر موقعيت خاص كليد رمزهاي مختص به آن موقعيت را دارد. ليكن انتخاب ديدگاه مناسب براي تحليل صحيح و سريع هر موقعيت شرط اوليه و لازم است.

اصلاح تعاريف عملي موفقيت و شكست موقعيت: پس از تحليل موقعيت در نقطه صفر و كنكاش در اهداف، برنامه ها، راهبردها، عملكردها و عوامل موثر در موفقيت و شكست به شناختي عيني تر و تعريفي دقيق تر از موفقيت و شكست موقعيت مي رسيم.

ويژگيهاي ياري دهنده مديريت از نقطه صفر: در ادامه به تعدادي از ويژگيهاي ياري دهنده مديريت از نقطه صفر كه از ابزارهاي ضروري بـــراي مديريت از نقطه صفر هستند، اشاره مي كنيم:

1 - تعيين نقطه شروع و پايان: به نقل از بزرگي، اگر ندانيم نقطه شروع كجاست از هر كجا شروع كنيم به هيچ جا نمي رسيم و اگر ندانيم مقصدمان كجاست به هر نقطه اي كه برسيم مطلوب ما خواهدبود. (2)

2 - دويدن به نقطه شروع: فراموش نكنيم از نقطه صفر بــايد شروع كنيم. پس ضروري است زمينه هاي لازم براي شروع از نقطه صفر ازجمله تعاريف اصلاح شده اي از موقعيت و نيازهاي آن را مهيا كنيم.

3 - رك و صريح بودن: ابهام گرايي و رك نبودن كه ريشه هاي مختلفي مثل ترس و عدم اعتماد به ديگران دارد، مانعي است بلند كه بايد براي رسيدن به اهداف موقعيت، ارتباطات سالم درمجموعه و زمينه هاي جديد موفقيت در يك فضاي صميمي از آن عبور كرد.

4 - اگر مي خواهيم تيم خوبي داشته باشيم، خود خوب باشيم: به زبان ساده براي رسيدن به نيكي و موفقيت در آنچه كه مطلوب ماست، بايد جوهره خوبي را در موقعيت جاري كرد. اگر در موقعيت مدير، راستي و درستي جاري باشد، به تبع آن اعتمـــــاد هست، همدوستي هست، هم افزايي هست، هم پاياني هست و مطمئناً موفقيت هم هست و يك مدير به عنوان عنصر انتقال فرهنگ، نقش عمده اي در ايجاد فضايي زلال و نيك در موقعيت ايفا مي كند.

5 - پرهيز از حرافي: زياد حرف نزنيم و الا چشمهايمان هم بايد گوش بدهند لذا حرفهايمان بايد در متن عملكردمان قرار گيرد.

6 - گرايشها را فراموش كنيم و منطق گرا باشيم: تنها اولويت ما كار ماست و بقيه مسائل فرع اين مصلحت است. در اين خصوص استفاده از مشاوران خارجي در موقعيتهاي بحراني، نوع ناقصي از مديريت از نقطه صفر است كه در آن بعضي ويژگيهاي مديريت از نقطه صفر من جمله پرهيز از گرايش و جانبداري لحاظ شده است.

7 - انديشه گرايي بهتر است از تحميل انديشه (نقدپذيري و نقادي منصفانه): جداكردن خود از تعارفات و شعارگويي و بسته نگري و رسيدن به پله نقد موقعيت خويش. فراهم كردن فضاي هم‌افزايي و هم‌گرايي انديشه ها.

8 - اعتقاد عملي به كلمه نمي دانم درجايي كه نمي دانيم: انسانهـــاي آگاه ارزش اين كلمه را مي دانند. يقيناً «نمي دانم» پله اول براي حركت به سوي سكوي پرتاب دانستن است و اين اعتقاد بايد به عنوان يك فرهنگ بويژه در بين مديراني كه داراي اختيارات و حيطه عمل وسيع هستند و ندانستن در لاي اختياراتشان پنهان مي شود و پيشامدهاي غيرقابل پيش بيني در كمينشان است، جاري شود.


10 - آگاه باشيم كه به زودي واقعيتهاي جاري از تصورات و پيش بيني هاي ما پيشي خواهند گرفت. دقت كنيم كه قبل از سبقت، مركب خود را عوض كنيم و تصورات و پيش بيني هايمان را بر واقعيتهاي جاري منطبق سازيم.

11 - جناب مدير، هدف خردگرايي ابزاري است يا ارزشي؟ مراقب باشيم به كدام سو قدم برمي داريم.(3)

12 - جناب مدير، اگر چه به هدفهاي موقعيت دست نيـافته ايم به چه ميزاني خود را مسئول مي دانيم؟ اگر وضعيت فعلي به دليل عدم كفايت در مديريت ما در موقعيت بوده است، بهترين مديريت ترك مديريت به نحو مقتضي است. چيزي كه در بين مديران ژاپني بوفور ديده مي شود.

13 - به ياد داشته باشيم اتفاقات بد معمول و معلول شرايط بد است. شرايط بد چيست و راههاي جلوگيري و مدارا با شرايط بد در هر مــــوقعيت كدام است، مراقب محيط باشيم، آن گونه كه بر آن سوار باشيم و نه بالعكس.
14 - هر نقطه پاياني نقطه آغاز ديگري است. بايد به اين باور برسيم كه موفقيت يك امر نسبي است و پس از رسيدن به يك موفقيت كوچك در يك سطح بالاتر تازه در نقطه شروع قرار گرفته ايم.
15 - درهر فعاليتي اصل آن چيزي است كه ما را به موفقيت مي رساند، نه آن چيزي كه موفقيت را تعريف مي كند. مقصود اين است كه مراقب بـــاشيم اصلي كه موفقيت را تعريف مي كند دايره آن را محدود نكنيم، بلكه آن اصل بسان سرچشمه اي باشد براي رسيدن به موفقيتهاي بعدي.
16 - ايجـــاد سيستم بهره وري فكري و تصميم گيري در موقعيت: ازطريق ايجاد فرهنگ مشورت، فناوري اطلاعات، بهبود ارتباطات و نخبه پذيري در موقعيت و...
17 - چيزهايي كه به ذهن ما نرسيد: هميشه بايد اعتقاد داشته باشيم چيزي كه ما به دنبال آن هستيم فراتر از آن چيزي است كه در تصور ما مي گنجد و آنچه كه به ذهن و فكرما مي رسد، بخش كوچكي است از آنچه كه به فكر ما نرسيده است. لذا با تصورات خودبينانه راه ترقي را بر خود نبنديم.
18 - روح و فضاي هر موقعيتي داراي شبكه اي است از روابط كاري بين افراد، روابط حسي و اخلاقي، روابط بين افراد بيرون از موقعيت با افراد درون موقعيت، رابطه هر فرد با كارش و رابطه مجموعه با وظايفشان و رابطه موقعيت موردنظر با موقعيتهاي ديگر و... توجه داشته باشيم كه در اين شبكه پيچيده، يك نظام علت و معلولي حاكم است. لذا بايد پيوسته با شناسايي و تحليل اين شبكه به تنظيم و تعديل آن پرداخت. البته باتوجه به گستردگي اين شبكه، استفاده از نظرات مشاوران مي تواند ياريگر باشد. پس ضروري است در نقطه صفر يكبار ديگر به تجزيه وتحليل اين شبكه بپردازيم.
19 - هر مديري ( در هر موقعيت و جايگاه) داراي شرح وظايفي است، اما لازمه موفقيت يك مدير پيش از آنكه انجام شرح وظايف باشد رسيدن به هدف موقعيت است. حواسمان هست كه در بند بوروكراسي كاغذبازي نيفتيم و تمركز فكري و فعاليتهاي عملي را در مسير رسيدن به هدف موقعيت قرار دهيم. 1

منابع و ماخذ
1 - STEPHEN LINSTEAD, UNDERSTANDING MANAGEMENT, 1995
2 - فردآر.ديويد، مديريت استراتژيك، 1381
3 - دكتر سيدمهدي الواني، مديريت عمومي، 1380

نوشته شده توسط حمیدی در سه شنبه نهم اسفند 1384 ساعت 4:17 بعد از ظهر | لینک ثابت |
 

در جاى ديگر «تلاوت» را با «صالحات» مـى‌سـنـجـند، مشروط بر آنكه مشتقات را دخالت ندهيم و به اين ترتيب شمارش صالحات به 62 مـى‌رسـد كـه بـه تعداد واژه‌ي تلاوت و همه‌ي مشتقات آن است؛ يعنى در يك طرف مساوى مشتقات دخالت دارد در يك طرف دخالت ندارد و اينها همه براى به كرسى نشاندن نظم رياضى قرآن است.

از اين‌گونه لغزش‌ها در كتاب آقاى عبدالرزاق نوفل فراوان است تا آنجا كه مترجم كتاب ايشان نيز در پاورقى در موارد زيادى به ايشان خرده مى‌گيرد.

 

نقد كتابِ من الاعجاز البلاغى و العددى للقرآن الكريم

شـخـص ديـگـرى كـه كارهاى عبدالرزاق نوفل و دكتر رشاد خليفه را ادامه داده و از ايشان خيلى تجليل نموده است، دكتر ابو زهرا نجدى مى‌باشد.

ايـشـان مـى‌نـويـسـد: من نـيـز كار آنها را پيگيرى نمودم و بر اثر تلاش فراوان و شب زنده‌دارى، درهاى رحمت الهى بر من گشوده شد و به حقائق مهمى از اعجاز قرآن دست يافتم.

ايشان مى‌گويد: با خود گفتم، اگر تعداد كلمه‌ي «شهر» دوازده مرتبه و تعداد كلمه «يوم» 365 مـرتـبـه بـاشد، بايد لفظ ساعة نيز 24 مرتبه در قرآن آمده باشد. كتاب «المعجم المفهرس لالفاظ القرآن» را گشودم و شمارش را آغاز كردم، ولى به عدد 48 رسيدم. مى‌رفت تا مأيوس شوم، ولى كار را ادامـه دادم و نـاگـاه مـتوجه شدم در 24 مورد از اين 48 مورد لفظ «ساعة» مسبوق به حرف است، يعنى كلمه‌اى قبل از آن است كه نه اسم است و نه فعل.

پـس خـرسـنـد گـشتم و از اين بابت نگرانى‌ام برطرف شد. سؤال اين است كه تقدم حرف بر لفظ «ساعة» چه نقشى در ماجرا دارد؟

به هر حال واژه‌ي «ساعة» در قرآن 48 مرتبه آمده كه اگر قرار باشد در شمارش، مسبوق به حرف را از مسبوق به فعل و اسم تفكيك كنيم، اين كار را بايد در همه جا انجام دهيم.

نه آنكه هرجا قافيه تنگ آيد، دست به اين اقدام‌ها بزنيم.

نكته‌ي ديگر اينكه «ساعت» در لسان قرآن و روايات به معناى برهه‌اى از زمان است كه بتوان در آن يك كار عرفى را به انتها رسانيد.

نـه بـه مـعـنـاى 60 دقـيقه اصطلاحى مثلاً در آيه‌ي شريفه «لقد تاب اللّه على النبى و المهاجرين و الانصار الذين اتبعوه فى ساعة العسرة» ساعة به معناى ساعت اصطلاحى نيست.

اشكال ديگر اينكه در اكثر موارد «ساعة» به معناى قيامت است، نه برهه‌اى از زمان.

دكـتـر ابوزهرا نجدى مى‌گويد: در ضمن اين سلسله تحقيقات متوجه شدم، واژه‌ي سجده در قرآن 34 مرتبه آمده است كه اشاره به 34 سجده‌اى است كه در هفده ركعت نماز يوميه تعبيه شده است.

البته ايشان با 35 مورد برخورد كرده‌اند، ولى يك مورد را به حساب نمى‌آورند و آن آيه «و النجم و الشجر يسجدان» مى‌باشد.

ايشان مى‌گويد: اين آيه نبايد به حساب بيايد چون راجع به سجده غيرعاقل است.

تـلاش ايشان نيز مثل ديگر همفكرانش روشى منطقى ندارد؛ زيرا بحث بر سر مفهوم سجده است و اين مفهوم در تمام موارد سى و پنجگانه يكى است. وانگهى در آيه «واللّه يسجد ما فى السموات و ما فى الارض» لفظ «ما» عموم موجودات زمينى و آسمانى را شامل مى‌شود و مختص عقلا نيست و سجده‌ي غيرعاقل از ديدگاه قرآن امرى معقول است.

چـنانكه قرآن براى همه موجودات نماز و تسبيح ثابت مى‌كند و مى‌فرمايد: «شما انسان‌ها از نماز و تسبيح آنها سر درنمى‌آوريد».

از ديگر مثال‌هاى ايشان كه به مساله خلافت اهل بيت (ع) مربوط مى‌شود، مثا‌ل‌هاى زير است:

تعداد تكرار واژه‌ي «امام» و مشتقات آن، «خليفة» و مشتقات آن، «وصية» و مشتقات آن، «شهادة» و مـشـتـقـات آن، «يـعـصـم» و مشتقات آن، «شيعه» و مشتقات آن، «اجتبى»و مشتقات آن، «رهـبـان» و مـشـتـقات آن، «نجم» به صورت مفرد و جمع همه، عدد 12 مى‌باشد و اين دليل حقانيت پيروان ائمه اثنا عشر(ع ) مى‌باشد.

آياتى كه در آنها كلمه امام آمده دوازده آيه است.

اما با احتساب آيه «فانتقمنا منهم وانهما لبامام مبين» در اين آيه امام به معناى راه است، يعنى دو شـهـر قـوم لـوط و قـوم شعيب در راهى هستند آشكار؛ زيرا راهى كه از حجاز به شام مى‌رفتند، از ويرانه‌هاى اين دو شهر مى‌گذشت.

بدون شك اگر مجموعه آيات 13 مورد بود، ايشان اين آيه را به خاطر آنكه امام معناى ديگرى دارد، به حساب نمى‌آورد.

چـنـانكه در شمارش كلمات نجم و سجده آيه «و النجم و الشجر يسجدان» را به حساب نياورده است.

آيـاتى كه كلمه شيعه در آن آمده است 12 آيه است، ولى با احتساب آيه «ان الذين يحبون ان تشيع الفاحشه فى الذين آمنوا لهم عذاب اليم».

در مورد خليفه و مشتقات آن چون به عددى بسيار بيشتر از نصاب لازم رسيده‌اند مى‌نويسد:.

«ورد لفظ خليفة و مشتقاتها من الاسما فى حالة المدح، 12 مرة».

قيد «در حال مدح» كار را خراب كرده است.

در مـورد واژه‌ي «وصـيـة» مـى‌نويسد: «و مما يوكد وصية رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلم بان الائمـة من بعده اثنا عشر ورود «الوصية» من اللّه تعالى الى المخلوقين 12مرة حيث وردت مادة «الوصية» و مشتقاتها من الخالق الى المخلوقين 12 مرة». . واژه‌ي «وصية» و مشتقات آن در قرآن 32 مرتبه آمده است.

ايـشـان بـا تـكـلـفاتى نظير «من اللّه الى المخلوقين» مى‌كوشد به عدد 12 برسد كه باز با نديده گرفتن «يوصيكم اللّه فى اولادكم» (11/4) مى‌باشد.

چون در اين مورد نيز فاعل «ايصا» خداوند است و ايشان بايد اين آيه را هم به حساب آورد، چنانكه آيه‌ي دوازدهم همين سوره را به حساب آورده است.

در مـورد «نـجـم» بـا سيزده آيه روبرو هستيم كه اگر به فرمايش ايشان آيه «و النجم والشجر يسجدان» را كه اكثر مفسرين نجم را به معناى گياه بدون ساقه گرفته‌اند ازحساب خارج كنيم، به نصاب لازم مى‌رسيم.

نـمـى‌دانـيـم چرا در اينجا واژه‌ي «النجوم» را بايد در شمارش منظور كنيم، ولى در شمارش واژه‌ي «يوم» براى آنكه به نصاب لازم برسيم، «ايام» را بايد از حساب خارج كنيم؟

چـنـانـكه ملاحظه نموديد، اكثر اين آمارها باطل است و صغراى آن دعاوى كذائى محقق نيست و جـاى بـسـى تعجب و شگفتى است كه چگونه اين تئورى تا اين حدمورد استقبال عام و خاص قرار گـرفـتـه تـا جايى كه علماى ما نيز تحت تأثير واقع شده و آن را در تأليفات نفيسى مثل «تفسير نمونه» مطرح كرده‌اند. اينك فرض را بر آن مى‌گذاريم كه اين آمارها صحيح باشد. آيـا نتيجه‌گيري‌ها صحيح است؟

دوگونه نتيجه قابل تصور است: نتيجه خاص، مثل اينكه بگوئيم: چون لفظ زكات و بركت در قرآن به تعداد مساوى تكرار شده است، پس زكات هميشه توأم با بركت بـوده و از موجبات ازدياد اموال است و يا چون لفظ دنيا و آخرت به تعداد مساوى در قرآن آمده‌اند، پس مى‌فهميم كه بايد به هر دو به يك اندازه عنايت داشته باشيم نه دنيا را فداى آخرت و نه آخرت را فداى دنيا كنيم و يا چون 3 مرتبه در قرآن آمده است كه «ان مع العسر يسرى» نتيجه بگيريم كه پس در پى هر دشوارى3 راحتى نهفته است و از اين قبيل استنتاجهاى خاص.

واقعيت اين است كه هيچ ارتباط منطقى بين مقدمه و نتيجه وجود ندارد.

چنانكه مى‌دانيم، ممكن است نتيجه‌اى صحيح را بر مقدماتى خطا مترتب سازيم. اما با اين كار قياس منتجى بنا نكرده‌ايم.

مـثل اينكه من بگويم چون قد اين دو نفر يك اندازه است پس سن آنها هم يكى است و وزن آنها هم با هم برابر است و تصادفاً هم سن آنها و هم وزن آنها يكى باشد.

گـويـنـد: شخصى عامى از شيعيان براى يكى از سنيان استدلال مى‌كرد كه حق با اميرالمؤمنين، على بن ابيطالب است و بايد آن حضرت جانشين بلافصل پيامبر باشد.

او در مقام استدلال مى‌گفت: انگشت شصت نماينده شخص پيامبر و 3 انگشت بعد سمبول ابوبكر و عمر و عثمان و انگشت كوچك نيز جاى حضرت على به حساب مى‌آيد.

(آن حضرت از رقباى خود كوچكتر بودند)، بعد مى‌گفت: انصاف دهيد وقتى در مقام وجب كردن هستيم، كدام انگشت جاى انگشت شصت قرار مى‌گيرد!؟

فرد سنى مذهب كه سخت به انگشت‌هاى وى خـيره شده بود و وجب كردن‌هاى او را مى‌نگريست، لب به تحسين گشود و گفت: از تو بسيار متشكرم.

عمرى در ضلالت و گمراهى بودم و اينك به بركت اين برهان قوى و دليل قاطع هدايت شدم و به مذهب تشيع تشرف حاصل نمود.

مـى‌بـيـنيم كه هم نتيجه صحيح است (حقانيت خلافت بلافصل حضرت على) و هم اين استدلال موجب استبصار و هدايت مخاطب شده است.

امـا اين استدلال در جمع صاحبنظران و انديشمندان هيچ بهائى ندارد و به عنوان فكاهى و طنز با آن برخورد مى‌شود.

نـتـيـجه عامى كه بر اين‌گونه آمارها، بر فرض صحت، بار است، اين است كه بگوئيم: چون مؤلفين و نـويسندگان در حين كار توجه به آمار كلمات خود ندارند، پس چنين پديده‌اى در قرآن حاكى از خارق‌العاده بودن قرآن و وجهى از وجوه اعجاز آن است.

در پـاسـخ مـى‌گـوئيم: بر فرض كه چنين تناسب و توازن‌هايى در حدى از كثرت باشندكه اتفاقى بودن اين آمار و ارقام عادة محال باشد، باز غير بشرى بودن قرآن را نمي‌توان نتيجه گرفت؛ زيـرا عـقـلا و عادة محال نيست، كسى كتابى تدوين كند و درعين حال چنين معادلاتى را در آن بگنجاند.

چنانكه نوابغى پيدا مى‌شوند و كتاب‌هايى مى‌نويسند كه اينگونه هنرنمائى‌ها در آن به چشم مى‌خورد. در بعضى موزه‌ها تفسيرى از قرآن مجيد مشاهده نمودم كه تمام آن بى‌نقطه بود.

يـا بـعـضى خطاط‌ها قرآنى نوشته‌اند كه نظمى شگفت‌انگيز در ميان حروف اول خطوط آن تعبيه شده است و اين امر هنر و نبوغ نويسنده و خطاط را مى‌رساند، نه چيزى بيشتر را. البته اگر آمار و ارقام ارائه شده از سوى رشاد خليفه و همفكران وى درست از آب درمى‌آمد، براى مـا مسلمانان تأكيدى بر اعجاز قرآن و موجب ازدياد ايمان ما بود، اما براى كسانى كه قرآن و رسول اكرم را به رسميت نمى‌شناسند، صرف آمار و ارقام و تناسب و تناظر بعضى از واژه‌ها چيزى را اثبات نمى‌كند.

پـيش فرض اين‌گونه كنجكاوي‌ها از سوى روشنفكران، نظريه‌اى باطل است و آن نظريه اين است كه چـون خـداوند جامع همه كمالات است، بايد اثر وى نيز حاوى همه كمالات و از جمله نظم رياضى باشد.

بـه ويژه اينكه خود قرآن مى‌فرمايد: «لارطب و لا يابس الا فى كتاب مبين» (همه چيز در كتاب مبين وجود دارد). بطلان اين نظريه نيازمند شرح و بسط نيست.

مخلوق و مصنوع خداوند نمى‌تواند در آن واحد همه‌‌ي كمالات را دارا باشد و اين قصور از ناحيه خود مخلوق است.

اگـر قـرار بـاشـد سـيـب خواص همه‌ي ميوه‌ها را دارا باشد و هر عنصرى به علت آنكه مخلوق خداى نـامتناهى است، خواص نامتناهى داشته باشد، بساط عالم ماده برچيده مى‌شود و اصلاً چيزى پا به عرصه وجود نخواهد گذارد. كثرات در پرتو همين تفاوت‌ها بر جاى مى‌مانند.

چگونه ممكن است عناصر مختلف كه هويت آنها به آثار خاص آنهاست، حاوى خواص يكديگر باشند؟

در بحث خودمان نيز بايد بگوئيم، اگرچه قرآن كلام خداوند و معجزه‌ي جاودان است، اما توقع نظم رياضى توقع بى‌جايى از قرآن است.

ايـن توقع مثل توقع آشنايى به موسيقى از كسى است كه بزرگ‌ترين نقاش يا معمار جهان شناخته شده است.

قـرآن نيز خود را بزرگ‌ترين كتاب هدايت و سعادت معرفى مى‌كند و از قرآن نيز همين مقدار بايد تـوقـع داشت، نه آنكه توقع داشته باشيم همه‌ي مجهولات حوزه‌هاى مختلف معارف بشرى به كمك قرآن حل شود و يا اسامى همه‌ي شهرها و روستاها و رجال سياسى و علمى در قرآن وجود داشته باشد.

جـمله‌ي «لا رطب و لا يابس الا فى كتاب مبين» نيز نبايد ما را به اشتباه بيندازد؛ زيرا معلوم نيست منظور از «كتاب مبين» قرآن باشد و ثانياً اين جمله به اين معناست كه هرچه مربوط به سعادت و هدايت انسان است در قرآن پيدا مى‌شود.

نـظـيـر آنـكه شخصى كتاب بزرگى در پزشكى تأليف كند و به ما بگويد: «هرچه بخواهيد در اين كتاب پيدا مى‌كنيد» كه قطعاً منظورش اين خواهد بود كه هرچه از مقوله پزشكى بخواهيد در اين كـتـاب ثبت شده است، نه آنكه راجع به فن تعبيرخواب هم اين كتاب جوابگوست و اگر چيزى از فـن تعبير خواب در آن پيدا نكرديم، روا باشد، به او اعتراض كنيم كه تو گفتى هرچه بخواهيد در اين كتاب پيدا مى‌كنيد.

ممكن است كسى كه طرفدار تئورى نظم رياضى باشد، بگويد اين مطالب چيزى را اثبات نمى‌كند.

شـمـا در نـهايت مى‌توانيد بگوئيد رشاد خليفه و امثال وى نتوانسته‌اند نظم رياضى قرآن را كشف كنند، ولى حق نداريد به كلى منكر نظم رياضى قرآن بشويد.

شـايـد انسان‌ها در قرون آينده چنين نظمى را كشف كنند. در پاسخ مى‌گوئيم: با شما در اين نظر موافقيم كه شايد صدها سال بعد چنين نظمى كشف شود ما نيز عدم الوجدان را معادل عدم وجود نمى‌دانيم.

امـا ايـن مـطـلب صرف احتمال عقلى است و اين مقدار كافى نيست تا انگيزه‌ي تحقيق و صرف عمر باشد. با احتمال عقلى در هر بيابانى اگر كاوش كنيم، شايد به گنج برسيم.

ولى اين مقادر انگيزه، عقلا را براى كندوكاو تحريك نمى‌كند.

آرى، اگـر دسـتـگـاه‌‌هاى گنج‌ياب علائمى دال بر وجود گنج يا فلز ديگر نشان دهند، عقلا به كاوش و جستجو مشغول مى‌شوند.

سـخـن مـا اين است كه دستگاه‌هاى گنج‌ياب، يعنى خود قرآن و پيشوايان معصوم هيچ ردپايى از نـظـم ريـاضـى در قـرآن به ما نشان نداده‌اند، بلكه پيوسته ما را به محتواى قرآن توجه داده‌اند، تا ساختار لفظى آن.

قـرآن و روايـات ايـن كـتـاب آسـمـانـى را نسخه پزشك خوانده و آن را داروى دردهاى روحى ما شـنـاخـتـه‌انـد و كـسـى كـه به جاى عمل به قرآن، به جستجوى آمارى در الفاظ و كلمات قرآن مـى‌پـردازد، شبيه شخص مريضى است كه بعد از مراجعت از مطب دكتر به جاى تهيه دارو و عمل بـه نسخه در گوشه‌اى بنشيند و به نوشته‌هاى نسخه چشم بدوزد و ناگهان متوجه شود خط اول نـسـخـه دقـيقاً از ده كلمه، خط دوم از 9 كلمه، خط سوم از 8 كلمه، خط چهارم از 7 كلمه و خط پـنجم از 6 كلمه تشكيل شده است و تعداد حروف موجود در هر خط به ترتيب مضرب صحيحى از اع... ناتمام

نوشته شده توسط حمیدی در سه شنبه نهم اسفند 1384 ساعت 1:53 بعد از ظهر | لینک ثابت |

23 سال پيش شيميدانى مصرى به نام دكتر رشاد خليفه كه در آمريكا اقامت داشت، پس از سه سال كار مداوم و استفاده از كامپيوتر! ادعا نمود كه نظم حيرت‌انگيزى را در قرآن كشف نموده است.

ايشان گفت: تعداد تكرار حروف و كلمات در قرآن، كاملاً سنجيده و حساب شده است و از تناسب و نـظمى شگفت‌انگيز حكايت مى‌كند و نتيجه گرفت كه چون هيچ مؤلف و نويسنده‌اى نمى‌تواند در ضـمـن نـگـارش كـتاب، مراعات تعداد تكرار حروف و كلمات خود را نموده و نظمى خاص در ميان آنها تعبيه كند، پس اين ويژگى خاص قرآن بوده و وجهى از وجوه اعجاز آن به شمار مى‌رود.

اولين مثال ايشان براى اثبات ادعايش، حروف مقطعه قرآن بود كه مدعى شد راز و رمز اين حروف اسرارآميز را كشف كرده است.

ايـشـان گفت تكرار حروف مقطعه در سوره‌ي مربوطه، بيش از تكرار حروف ديگر است و نيز معدل تكرار اين حروف نسبت به مجموع حروف سوره‌ي خاص، بيش از معدل تكرار اين حروف در سورهاى ديگر است.

هـمـچنين در هر يك از 29 سوره‌اى كه در افتتاح آن حروف مقطعه آمده است، مجموع تعداد آن حـرف يا حروف در آن سوره دقيقاً و بدون استثنا مضرب 19 مى‌باشد و مطالب ديگرى از اين دست كه در ادامه اين مقاله‌ به آنها خواهيم پرداخت.

بـا اعـلان ايـن خبر و پخش آن توسط رسانه‌هاى گروهى و جرائد آن روز، اين موضوع به گونه‌اى غيرمنتظره در همه جا صدا نمود و موجى از شادى و شعف در ميان مسلمانان برانگيخت.

راقـم ايـن سـطـور نيز آن روز از جمله كسانى بود كه از خوشحالى در پوست خود نمى‌گنجيد و مى‌پنداشت كه مسلمين سنگرى بسيار قوى در برابر ملحدين گشوده‌اند.

انـتشار اين خبر در ميان روشنفكران كشورهاى اسلامى، نه تنها موجب شعف و شادى بلكه موجب آن شـد تـا بـسـيـارى از آنـهـا خود به ميدان آمده و با آمارگيرى از تعداد حروف و كلمات قرآن، پـرده‌هاى ديگرى از اسرار و رموز اين كتاب آسمانى را برملا سازند! البته از اين عده، جمعى بعد از مدتى سرگردانى و راه به جايى نبردن، دست از كار كشيدند.

اما گروهى ديگر كه اعتقادى راسختر به اعجاز قرآن داشتند، به اين كاوش ادامه دادند و مقالات و تأالـيـفـاتى نيز منتشر كردند كه در مقام نقد يكايك آنها نيستيم، بلكه در اين مقاله درصدد آنيم تا اثـبات كنيم، اين جريان، انحرافى بوده وكسانى كه در اين وادى افتادند، جز سرگردانى و ناكامى چيزى عائدشان نشد و اشكالات نقضى و حلى فراوانى بر دعاوى آنها وارد است.

قـبـلاً متذكر شويم كه ايشان اولين نفر در اين وادى نبوده و ردپاى اين فكر در كتاب «الاتقان فى علوم القرآن» سيوطى نيز ديده مى‌شود.

(2/112). اسـاسـاً بـايـد بـبينيم قرآن خود را چگونه معرفى كرده است، پيشوايان معصوم ما قرآن را چـگونه معرفى كرده‌اند! آيا آن را كتابى اسرارآميز، معماگونه، عجيب و غريب وصف نموده‌اند و يا آن را كتابى روشن و پرمحتوى خوانده‌اند؟

حـقيقت آن است كه قرآن خود را كتاب هدايت و رستگارى مى‌داند و پيوسته ما را به تلاوت و تدبر در خود دعوت مى‌كند.

قـرآن مـا را بـه تماشاى حروف و كلمات خود دعوت نمى‌كند، بلكه همواره ما را به قرائت و تدبر و توجه به هشدارهاى خود فرامى‌خواند.

قرآن خود را احسن الحديث مى‌خواند كه باز جنبه‌ي معنايى آن مد نظراست نه ساختار لفظى آن، لذا بعد از آن مى‌فرمايد:

«تـقـشـعـر مـنه جلود الذين يخشون ربهم ثم تلين جلودهم و قلوبهم الى ذكر اللّه ذلك هدى اللّه يهدى به من يشا» (23/39).

«تصور تصادفى بودن اين تركيبات غيرمعقول است، زيرا سازگارى عجيبى بين آنها وجود دارد».

ايشان مى نويسد: «فرمت خاص اين اعداد به اين شكل است ?1 ? 2 ? 3 ? 4 ?=n: اما در واقعيت شماره 8 اين فرمت را رعايت نكرده و آن را برعكس نموده است: = 5 ؟

?1 ? 2 ? 3 ? 4 ? 5 =n

ثـانـيـاً: بـر فرض كه چنين روابطه‌ي پيچيده رياضى در حروف و كلمات «بسم اللّه الرحمن الرحيم» مستتر باشد، اين ارتباطى به قرآن ندارد.

زيرا بسم اللّه الرحمن الرحيم قبل از قرآن نيز تركيبى آشنا و شناخته شده بوده است.

خـود قـرآن مى‌فرمايد: حضرت سليمان كه قرن‌ها قبل از نزول قرآن مى‌زيسته است، نامه‌ي خود را با بسم اللّه الرحمن الرحيم شروع كرده است.

 

نقد كتابِ الاعجاز العددى فى القرآن الكريم

از ديگر كسانى كه در اين زمينه دست به تأليف زده‌اند، استاد عبدالرزاق نوفل است. عنوان كتاب ايشان «الاعجاز العددى فى القرآن الكريم» مى‌باشد.

عمده كار ايشان نيز كشف تناسب در تكرار الفاظ قرآن است.

به قسمتى از مطالب ايشان توجه فرمائيد:

لفظ «ابليس» و «استعاذه» از ابليس هر كدام 11 مرتبه.

لفظ «مصيبت» و مشتقات آن و لفظ «شكر» و مشتقات آن هركدام 75 مرتبه.

لفظ «اسراف» و مشتقات آن با لفظ «سرعة» و مشتقات آن هركدام 23 مرتبه.

لفظ «سلطان» و مشتقات آن با لفظ «نفاق» و مشتقات آن هركدام 37 مرتبه.

لفظ «حرب» و مشتقات آن با لفظ «اسرى» و مشتقات آن هركدام 6 مرتبه.

لفظ «سيئات» و لفظ «صالحات» 180 مرتبه.

لفظ «نفع» و لفظ «فساد» 50 مرتبه.

لفظ «الناس» و لفظ «الرسل» 368 مرتبه.

لفظ «الاسباط» و لفظ «الحواريون» 5 مرتبه.

لفظ «ضلالة» و مشتقات آن 191 مرتبه و لفظ «آيات» دو برابر آن 382 مرتبه.

لفظ «ضيق» و مشتقات آن و لفظ «طمانينه» و مشتقات آن هركدام 13 مرتبه.

لفظ «دين» و مشتقات آن با لفظ «مساجد» و مشتقات آن هركدام 92 مرتبه.

لفظ «عجب» با مشتقات آن و لفظ «غرور» و مشتقات آن هركدام 27 مرتبه.

لفظ «تلاوت» با همه مشتقات آن به تعداد لفظ «صالحات» 62 مرتبه.

لفظ «سلام» و «طيبات» با مشتقات آنها هركدام 50 مرتبه.

لفظ «احسان» و همه مشتقات آن با لفظ «خيرات» و همه مشتقات آن روى هم رفته 382 مرتبه به تعداد لفظ «آيات» و مشتقات آن.

لفظ «ركوع» و لفظ «قنوت» با احتساب مشتقات آنها هركلام 13 مرتبه.

اشكال وارد بر ايشان نيز اين است كه بسيارى از اين ارقام خوشبينانه است. يعنى وقتى به دقت به شمارش مى‌نشينيم، به ارقام ايشان نمى‌رسيم.

مثلاً لفظ «ابليس» يازده مرتبه در قرآن آمده است، اما «استعاذه» بيش از اين رقم است.

بـراى رفـع ترديد آيات مربوطه را ملاحظه فرمائيد:.

1 ـ «انى عذت بربى و ربكم من كل متكبر لا يومن بيوم الحساب» (27/40).

2 ـ «و انى عذت بربى و ربكم ان ترجمون» (20/44).

3 ـ «قالوا اتتخذنا هزوا قال اعوذ باللّه ان اكون من الجاهلين».

4 ـ «قال رب انى اعوذ بك ان اسئلك ما ليس لى به علم».

5 ـ «قالت انى اعوذ بالرحمن منك ان كنت تقيا».

6 ـ «و قل رب اعوذبك من همزات الشياطين».

7 - «و اعوذ بك رب ان يحضرون».

8 ـ «و اعوذ بك برب الفلق».

9 ـ«قل اعوذ برب الناس».

10ـ «و انى اعيذها بك و ذريتها من الشيطان الرجيم».

11ـ «و اما ينزغنك من الشيطان نزغ فاستعذ باللّه».

12ـ «فاذا قرات القرآن فاستعذ باللّه من الشيطان الرجيم».

13ـ«ان فى صدورهم الاكبر ماهم ببالغيه فاستعذ باللّه».

14ـ «و اما ينزغنك من الشيطان نزغ فاستعذ باللّه».

15ـ «قال معاذ اللّه انه ربى احسن مثواى».

16ـ «قال معاذ اللّه ان ناخذ الا من وجدنا متاعنا عنده».

چـنـانكه ملاحظه مى‌كنيد، تمام اين موارد، استعاذه به خداست كه اگر كسى بخواهد از ميان آنها مواردى را كه صريحاً استعاذه به خداوند از ابليس است جدا كند، تنها به 7 مورد دست خواهد يافت؛ وانگهى اين موارد استعاذه از شيطان و شياطين است نه ابليس.

اشـكـال ديـگر اين است كه در بعضى واژه‌ها، ارتباط مفهومى روشن بين دو واژه وجود ندارد؛ مثلاً بـيـن مصيبت و شكر چه ارتباطى هست؟

آيا در برابر مصيبت بايد«صبر» نمود و يا بايد «شكر» كـرد؟

مـگـر قـرآن نمى‌فرمايد: «و اصبر على ما اصابك ان ذلك من عزم الامور» به احتمال قوى آقـاى عـبـدالـرزاق نـوفل وقتى ديدند تعداد واژه‌ي صبر و مشتقات آن (103) با تعداد واژه مصيبت مساوى نيست، سراغ واژه شكر رفته‌اند.

واژه‌ي شـكـر را هـم نبايد در رديف مصيبت قرار داد؛ زيرا از منظر قرآن «شكر»همواره با زيادت و افزايش توام است.

ايـشـان حـتماً سراغ واژه‌ي زيادة و ديگر مشتقات آن رفته‌اند و چون تعداد (62) آن را كمتر از تعداد واژه شكر ديده‌اند، شكر را معادل با «مصيبت» قرار داده‌اند.

مورد ديگر واژه‌ي اسباط و حواريون است.

اسـباط دوازده قبيله از بنى‌اسرائيل بوده كه هريك از نسل يكى از فرزندان يعقوبند و حواريون نام ياران خاص حضرت مسيح‌اند كه مسيحيان آنها را دوازده تن مي‌دانند.

اگـر تـعـداد تكرار هركدام در قرآن دوازده مرتبه بود، جا داشت ايشان بگويند، پس تعداد اسباط و حواريون نيز دوازده مى‌باشند كه در جواب به ايشان مى‌گفتيم، نياز به اين تكلف نيست؛ چون خود قـرآن اسـبـاط را دوازده قبيله مى‌داند: «و قطعنا هم اثنتى عشرة اسباطا امما» به هر حال روشن نيست از تكرار پنجگانه اين دو واژه ايشان، چه نتيجه‌اى مى‌خواهند بگيرند.

مـورد ديگر واژه «اسراف» و «سرعت» است كه روشن نيست تكرار 23 مرتبه‌اى اين دو واژه چه چيزى را اثبات مى‌كند؟

آيـا نـويـسنده مى‌خواهد بگويد اسراف توأم با سرعت است؟

يا نبايد با سرعت اسراف كرد و يا اسراف مـوجـب نـابـودى سريع است و يا مسرف با سريع‌العقاب طرف خواهد بود؟

دو احتمال اول معقول نـيـست و دو احتمال دوم مى‌طلبد تا اسراف را با واژه‌ي «عقاب» و «هلاكت» بسنجيم، نه با واژه‌ي «سرعت».

بـاز ارتـبـاط«سـلام» و «طيبات» ـ «تلاوت» و «صالحات» ـ «دين» و «مساجد» روشن نيست و ناچاريم از پيش خود چيزى به هم ببافيم.

اشكال ديگر، قافيه‌سازي‌هاى تكلف‌آميز ايشان است.

در مـورد دو واژه‌ي سيئات وصالحات مى‌گويد: اگر هر دو را با همه مشتقات آنها حساب كنيم، به عـدد 167 مـى‌رسـيم، البته به شرطى كه نام حضرت صالح و اصلح و اصلحنا و يصلح و اصلح را از مشتقات «صالحات» حذف كنيم. معقول بود، ايشان سيئات را با حسنات بسنجند نه صالحات.

مـلاحـظـه مـى‌كـنـيـد در ايـن مثال، ايشان صالحات را با مشتقات آن مطرح مى‌كنند به نتيجه نمى‌رسند. شمارى از مشتقات را حذف مي‌كنند تا قافيه جور شود.
نوشته شده توسط حمیدی در سه شنبه نهم اسفند 1384 ساعت 1:51 بعد از ظهر | لینک ثابت |
چگونه به رييس خود مي‌گوييد كه اشتباه مي‌كند؟ پاسخ كوتاه اين است: بسيار محتاطانه.

با اين كه انجام چنين كاري ريسك بزرگي به نظر مي‌رسد، نكات مثبت بسياري نيز به همراه دارد. زماني كه شما بازخوردهاي با ارزش به رييس خود ارايه مي‌دهيد، او به شما به عنوان راه‌نماي معتمدي ارزش مي‌نهد.

خواه شما نايب رييسي باشيد كه با مديرعامل شركت مخالفت مي‌كنيد و خواه كارمند دون پايه‌اي كه با سرپرست خود اختلاف عقيده داريد، كليد مخالفت كردن با رييس اين است كه بدانيد چگونه عقايد خود را مطرح كرده و با وي در ميان بگذاريد. بايد مطالبي را كه عنوان مي‌كنيد، منطقي و صحيح باشند. اما حتا زماني كه حق با شماست، اگر عقايد خود را با طرز برخورد مناسبي عنوان نكنيد، به طور حتم كسي به سخنان شما گوش نخواهد داد.

در اين جا به بيان هفت راه براي مطلع ساختن مديران و سرپرستان از اشتباهات خود مي‌پردازيم:

1) با عصبانيت وارد جلسه‌ي گفت‌وگو نشويد. به طور كلي، مدتي وقت لازم است تا سرپرستان متوجه شوند كه سياست و نوآوري جديدي را كه در پيش گرفته‌اند، به درستي عمل نمي‌كند. تغييرات بدون مواجه شدن با حوادث غير منتظره، در شركت‌ها ايجاد نمي‌شوند. پيش از آن كه هر اقدامي انجام دهيد، اطمينان داشته باشيد كه سياست جديدي به نفع شركت به مدير و يا سرپرست خود ارايه خواهيد داد. چنان‌چه عصباني هستيد و فكر مي‌كنيد كه با پرخاش‌گري و رفتاري نادرست با رييس خود مواجه خواهيد شد، پيش از ملاقات با وي، با يكي از دوستان خود درباره‌ي اين موضوع به گفت‌وگو بپردازيد و يا اين كه صداي خود را بر روي نواري ضبط كنيد. سپس نوار را برگردانده و به صداي خود گوش دهيد. به طور حتم با اين روش متوجه راه‌ها و پيشنهادهاي بهتري براي ارايه به رييس خود مي‌شويد كه وي را تشويق به بهبود اوضاع خواهد كرد.

2) پيش از آن كه وارد جلسه‌ي گفت‌وگو با رييس خود بشويد، از وي درباره‌ي موضوع بحث خود كسب اجازه كنيد. بعضي اوقات، شايد زماني را كه براي گفت‌وگو با رييس خود انتخاب مي‌كنيد، زمان مناسبي نباشد. ممكن است در آن زمان رييس شما درگير مشغله‌ي ذهني باشد و يا در حال حل مسايل و مشكلات ديگر، بنابراين اگر به شما وقت ملاقات داده نشد، بايد دوباره در وقت بهتري تلاش كنيد.

3) به عقيده‌ي خود اطمينان داشته باشيد. اگر قصد داريد از شرايط موجود در شركت و عملكرد رييس خود شكايت كنيد، به اعتراضات خاص و مهم‌تر در پايان جلسه‌ي گفت‌وگو اشاره كنيد. بر روي اطلاعات و نقطه نظراتي تاكيد داشته باشيد كه بر گفته‌ها و اعتراضات شما صحه گذارد.

4) بر روي نكات مثبت نيز تاكيد كنيد. شما مي‌توانيد ابتدا به نكته‌اي مثبت درباره عملكرد رييس خود اشاره كنيد و پس از آن به راحتي عقايد خود را درباره مشكلات موجود ابراز كنيد. از پرخاشگري به شدت پرهيز كنيد و به تأكيد بر روي نكات مثبت همچنان ادامه دهيد.

5) با دقت به سخنان رييس خود گوش دهيد. شما نبايد متكلم وحده باشيد. سعي كنيد رييس‌تان را نيز در گفت‌وگو درباره مسايلي كه براي‌تان اهميت دارد درگير كنيد. سعي كنيد بيش‌تر شنونده باشيد تا گوينده. با گوش دادن، نه تنها نگراني‌هاي خود را براي بهبود اوضاع شركت نشان مي‌دهيد، بلكه باعث جلب اطمينان وي نيز خواهيد شد.

6) با رييس خود به گونه‌اي رفتار كنيد كه با يك مشتري رفتار مي‌كنيد. مشكل خود را به گونه‌اي مطرح كنيد كه مشابه زماني باشد كه در حال فروش محصول و يا خدمتي به مشتري هستيد. مشتريان خدمات مورد نياز خود را همان‌گونه كه خود مي‌خواهند مي‌خرند، نه آن طور كه شما از آن‌ها مي‌خواهيد. به رييس خود بگوييد كه چرا راه‌كارهاي موجود در شركت، مورد پسند مشتريان نخواهد بود.

7) زود خسته نشويد و موضع خود را ترك نكنيد. نبايد انتظار داشته باشيد كه تنها با يك جلسه‌ي بحث و گفت‌وگو، رييس‌تان به سرعت تغيير مسير دهد. مديران كمي هستند كه سياست‌ها و استراتژي‌هاي خود را تنها با شنيدن يك مشكل و يك مخالف تغيير دهند. تجربه مديران به مراتب از تجربه شما بيش‌تر است. به طور حتم، او پيش از انتخاب سياست‌هاي موجود، درباره‌ي آن‌ها تفكر و بررسي كرده است. بنابراين نبايد انتظار داشته باشيد كه همان مرتبه‌ي نخست، تغييري در روش‌ها ايجاد كند.

براي تلاشي دوباره بايد گام به گام پيش رفته و اهداف ويژه و مهم‌تر را به آرامي بيان كنيد. جمع آوري شواهد و مدارك جديد، به شما كمك بيش‌تري خواهد كرد. اما اگر پس از چندين بار تلاش، رييس‌تان متقاعد نشد، از موضوع صرف نظر كنيد. از وي براي فرصتي كه در اختيار شما قرار داده تا عقايد خود را بيان كنيد، تشكر كنيد و از تظاهر به قهر و ترشرويي بپرهيزيد.

بيش‌تر مديران به كارمنداني اهميت و ارزش بيش‌تري مي‌نهند كه در جهت بهبود اوضاع سازمان و يا شركت تلاش مي‌كنند. اگر شما پس از ابراز عقايد خود درباره‌ي مشكلات، همچنان به عنوان عضوي از اين تيم به كار خود ادامه دهيد، دفعه‌ي بعدي كه حرفي براي گفتن داشته باشيد، با پذيرايي بيش‌تري از سوي رييس خود مواجه خواهيد شد.


نوشته شده توسط حمیدی در دوشنبه دهم بهمن 1384 ساعت 1:32 بعد از ظهر | لینک ثابت |
 
offshore